Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


دست نوشته های یک نفر

مطرب گورخانه به شهر اندر چه می کند ,زیر دریچه های بی گناهی؟!

 

 

بیاموز.

آموختن را بیاموز.

در نا متناهی ظلمات سوختن ،

افروختن را بیاموز.

چکیدن را،

 و شاید ریختن چون زلال آب

بر لبان خشک تشنه ای.

چکیده شدن از نیاز

وخالی شدن را هر از گاه بیاموز.

 

بیاموز

آموزش را بیاموز.

در نهایت بدی ،

نیک را بیاموز،

و بیاموز به دیگر بدان.

رحم را بیاموز ،

و بیاموزبه ددان .

تیمار باش .

بیمار را تیمار،

و زخم را مرحمی باش ،

که عفونت را حتی،

به جان در بر کشی شاید.

 

 

بودن را بیاموز،

شدن را بیاموز،

بیاموز چگونه بودن را به دیگران،

و چگونگی شدن را به هنگام نبودن.

 

در پایان راه سر آغاز باش ،

یأس را بکش،

امید را بیاموز،

رسالتت ،

           آری شاید ازاین گونه به انجام رسد.

شاید معجزتی ازاین بالا تر اکنون ،

                                     اطعام کودکی است، گرسنه.

و شاید ...

شاید قلب تبنده ات در سینه دیگری ،

پس از مرگ ،

آئینه تمامی ارزشها باشد،

                              شاید.

نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند ماه سال 1386ساعت 08:58 AM توسط حامد نظرات (8)|

 

 

 

چالش ایمان و فرسایش دین،

و تمامی مقدسات دست آویز متدینین بحران زده،

کهنگی گناه ماسیده بر پنجره دل را،

یک شبه تاوان پس دادن و

                             جان دادن.

گناهی از این عظیم ترک اینک ،

مرگ تدریجی خواص است ،

با گردن آویز سیگار.

 

و بازخواست،

فردا روز، آئینه تمام سستی های مکرر است.

و همچنان دل،

فانوسی محتمل در کوره راه تشویش،

که اینک فرسوده از غبار و خاکستر مردگان،

ز همین رو است شاید که شیشه شکسته اش مکدر است.

 

تاریک را لمس کردن از در بی چراغی،

نه که ظلمتی ذاتی جاری بر این کوچه بی انتها.

و انبوهی شغالان فانوس به دست ،

در کج راهه های تبلیغ و دین،

گام برداشتن را چنان سخت می نماید ،

که خزیدن در گوشه تنهایی را.

 

و خورشید،

 تنها بازمانده ستارگان یونانی این عصر،

از چه رو تافته از رخ تفته بر نمی تابد،

حکمتی است پوشیده شاید!!!!

نوشته شده در دوشنبه 20 اسفند ماه سال 1386ساعت 08:44 AM توسط حامد نظرات (5)|

 

 

باریک ،

بسان فرضیه کمربند فرضی زمین،

گرداگرد خود چرخیدن از بهر هیچ،

نازک وبی انتها و بی هدف.

شاید که نه من اینگونه که تمامی همزادان ناهمسانم از این دستند.

 

طول زندگی را پیمودن،

بی هیچ توقفی شاید و هماره پای کوفتن بر جا پای گذشتگان.

طول بی عرضش را شاید پیمودن از در اجبار،

مشقی است که همگان اینک از برند!!!

و گهگاه کمی ضخیمتر ،

به اندازه کلفتی دو خط.

 

ترک زندگی خطی ،

وپای در جاده عریض منتهی به آمال نهادن ،

تجویزی است یکه،

که یکایک ابرار پیشین پیموده اند.

 

پهن باش ،

جاده باش،

جاده ای از بیابان سردرگمی و تشویش وشک،

به دریاچه ای شاید،

یا دریایی آرام .

 

پهناور باش،

دریا باش،

وعرض زندگی ات بر تمامی موجودات بگستران،

تا زیستگاهی شود ،

پر از خوبیها و بدیها شاید.

از طول بی هدفش بکاه ،

عریض باش،

اقیانوس باش.  

 

آن لحظه که پیشانی مادر را بوسیدم ،

گستراندم هر آنچه را در این قفس،

سالیان دراز محبوس است.

و یا آن دم که پای تک شمعدانی روی چینه را خیساندم.

و شاید،

آن لحظه که آخرین سیگار را خاموش خواهم کرد،

از همیشه گسترده تر باشم.

 

گسترده باش،

بسان فرش طبیعت،

در آرزوی آن روز بارانی،

مشتاق!!!

نوشته شده در پنجشنبه 2 اسفند ماه سال 1386ساعت 08:44 AM توسط حامد نظرات (12)|


Design By : Night Skin